http://farsiup.com/images/uvh4fljhnjpueyoy49.png

همیشه در هنوزها

همیشه در هنوزها
تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام...




چقدر خسته ام... دلم می خواهد بخوابم...



بر گردم... همه این راه را برگردم...





درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد...




... دلم برای عصرانه هایش تنگ شده...




زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت های بی برگ




تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ....حسی را گم کرده ای...




حالا رفیق آمده ام بگویم... خوبم. نفس می کشم...




هنوز شعر می خوانم... شعر می گویم..... می نویسم..




. با صدای خش خش جاروی رفتگر... با صدای درویش محله...



با صدای باد... با صدای باران.




.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد



که برای شاعر شدن کافیست ..


  • نویسنده: reza-karimi
  • نظرات: 0
  • بازدیدها: 1 636
  • تاریخ: 5-02-1394, 09:33

پیام سیستم

جهت ارسال نظر، ابتدا در سیستم لاگین کنید.